تبليغاتX
همسوز
حرف های یواشکی من
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:9  توسط عاصی | 
روزی شیوانا از نزدیک مزرعه ای می گذشت. مرد میانسالی را دید که کنار حوضچه نشسته و غمگین و افسرده به آن خیره شده است.شیوانا کنار مرد نشست و علت افسردگی اش را جویا شد. مرد گفت:”این زمین را از پدرم به ارث گرفته ام. از جوانی آرزو داشتم در این جا ماهی پرورش دهم. همه چیز آماده است. فقط نیازمند سرمایه ای بودم که این حوضچه را لایروبی و تمیز کنم و فضای سربسته مناسبی برای پرورش و نگهداری ماهی ایجاد کنم . این آرزو را از همان ایام جوانی داشتم و الان بیش از ده سال است که هنوز چنین سرمایه ای نصیبم نشده است .

بچه هایم در فقر و دست تنگی بزرگ می شوند و آرزوی من برای رسیدن به سرمایه لازم برای آماده سازی این حوض بزرگ هر روز کم رنگ تر و محال تر می شود. ای کاش خالق هستی همراه این حوض بزرگ به من سرمایه ای هم می داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نیاز خانواده ام را بیرون بکشم.”

شیوانا نگاهی به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگی کوچکی را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: “چرا از آن جا شروع نمی کنی. هم کوچک و قابل نگهداری است و هم می تواند دستگرمی خوبی برای شروع کار باشد.”
مرد میانسال نگاهی ناامیدانه به شیوانا انداخت و گفت: “من می خواستم با این حوض بزرگ شروع کنم تا به یک باره به ثروت عظیمی برسم و شما آن حوضچه کوچک سنگی را به من پیشنهاد می کنید. آن را که همان ده سال پیش خودم به تنهایی می توانستم راه بیندازم.”

شیوانا سری تکان داد و گفت: ” من اگر جای تو بودم به جای دست روی دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه کوچک آرزوی بزرگم را تمرین می کردم تا کمرنگ نشود و از یادم نرود!”
مرد میانسال آهی کشید و نظر شیوانا را پذیرفت و به سوی حوضچه کوچک رفت تا خودش را سرگرم کند.
چند ماه بعد به شیوانا خبر دادند که مردی با یک گاری پر از خرچنگ خوراکی نزدیک مدرسه ایستاده و می گوید همه این ها را به رایگان برای مدرسه هدیه آورده است و می خواهد شیوانا را ببیند.

شیوانا نزد مرد رفت و دید او همان مرد میانسالی است که آرزوی پرورش ماهی را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جویای حالش شد. مرد میانسال گفت: “شما گفتید که اگر جای من بودید اول از حوضچه سنگی شروع می کردید. من هم تصمیم گرفتم چنین کنم. وقتی به سراغ حوضچه سنگی رفتم متوجه شدم که آبی که حوضچه را پر می کند از چشمه ای زیر زمینی و متفاوت می آید و املاح آن برای پرورش ماهی اصلاً مناسب نیست اما برای پرورش میگو عالی است. به همین دلیل بلافاصله همان حوضچه کوچک را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زیادی رسیدم. ای کاش همان ده سال پیش همین کار را می کردم و این قدر به خود و خانواده ام سختی نمی دادم.”

شیوانا تبسمی کرد و گفت:”حال می خواهی چه کنی؟” . مرد گفت: “ثروت حاصل از این حوضچه سنگی و پرورش میگو تمام خانواده مرا کفایت می کند. می خواهم از این به بعد در راحتی و آسایش به پرورش میگو در حوضچه سنگی کوچک بپردازم.” شیوانا تبسمی کرد و گفت: “من اگر جای تو بودم با سرمایه ای که اکنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ می رفتم و در آن پرورش ماهی را هم شروع می کردم. مردم این دهکده و دهکده های اطراف به ماهی نیاز دارند و حوض بزرگ تو می تواند بسیاری را از گرسنگی نجات دهد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:38  توسط عاصی | 
خدا هست
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:46  توسط عاصی | 

 

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند .  

فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته.

 شاعر  پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت.

 فرشته نیز شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : ديگر تمام شد ، ديگر زندگي براي هر دو دشوار مي شود. 

زيرا شاعري که  بوي آسمان را بشنود ، زمين برايش کوچک است  و فرشته اي که مزه

عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:45  توسط عاصی | 

 

روزي دروغ به حقيقت گفت: "ميل داري باهم به دريا برويم و شنا کنيم؟" حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد.

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند، حقيقت لباسهايش را در آورد تا شنا کند. دروغ حيله

گر لباسهاي او راپوشيد و رفت.

از آن روز هميشه حقيقت عريان و زشت است، اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:40  توسط عاصی | 
کسی گفت : دعا یم کن magnify
زمانی است که دیگر دعایی نمیکنم
نه برای خود نه برای دیگران
همیشه برای دیگران دعا می کردم
برای شادی ، برای سلامت ، برای لحظه ای لبخند بی دغدغه
دقیق به خاطر نمی آورم اما مدتی می شود که بر زبانم هیچ دعایی جاری نشده . چرا ؟ او خوب می داند
اما دیروز کسی ، یکی از دوستانم دستانم را در دستانش گرفت و نگاهی که بی گمان به من نمی نگریست و یک صدا
گفت : برایم دعا کن
من ، او نمیدانست که دیگر دعا نمیکنم
نگاهش کردم
همچنان در خیال خود بود و من خوب میدانم که زندگیش در خوابی فرو رفته که بیداریش تنها به دست اوست
همسری مهربان که اینک خوابیده و نمیداند عزیزش غمی را همراه میبرد که تاب توانش را هر کسی نتواند
چه باید می گفتم به او که دردش واقعا درد است و من شرمنده از تمام بد بودنم
گفتم : قلب مهربانت عزیز خفته ات را بیدار خواهد کرد و تو دوباره خواهی خندید
نه اینها را نگفتم . این را برای خودم گفتم
گفتم چشم
برایت دعا خواهم کرد. چرا که نه؟ از من کمترین تنها کاری که ساخته است دعا کردن برای عزیزانم
قبلا هم برایشان دعا کرده ام
شب سجاده ام را گشودم . دوستش دارم ؟ نمیدانم ؟ فقط می دانم نشانه های دوستیش از همه جا چشمک کوچکی میزند
برای او و برای عزیزانم دعا کردم
بعد از مدت ها
میدانم که خدا تنها کسی است که میتواند به او ، و به همه ما کمک کند
به امید روزی که دیگر دوستی رنجی نبرد
و تو هرگز رهایمان نکنی
خوب میدانی که بی تو چقدر تنهاییم
همیشه دوستت خواهم داشت
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:4  توسط عاصی | 
چقدر بدبخت هستند کسانی که شکیبایی ندارند. هرگز با این خصلت در زندگی روی آسایش نخواهند دید. ( شکسپیر )
بالاترین زیبایی سادگی و آرامش درون است. ( گوته )

نفس ما را احاطه نموده و اجازه نمی دهد که مستی (عشق خداوند) در ما جریان پیدا نماید . ( الهی قمشه ای - حسین )

خدایا: دوست داشتن بی آن که دوست بداند را عطا کن. ( شریعتی - علی )

وجه تمایز بین گدشته ، حال و آینده در پیروی سر سختانه و لجوجانه از یک وهم و خیال باطل است.
( آینشتین - آلبرت )

سعی نکن که انسان موفقی بشوی بلکه یک انسان ارزشمند موفقی بشوی.
( آینشتین - آلبرت )

انسان بخشی از کل است که ما آن را جهان می نامیم. انسان به وسیله زمان و فضا دارای محدودیت است. ( آینشتین - آلبرت )

مأموریت ما این است که درب زندان تفکرات و تصورات نا صحیح را بشکنیم و به تمامی مخلوقات خداوند عشق بورزیم و تمامی زیبایی طبیعت را دوست بداریم. در این راه نیازمندیم که تغییرات بسیار اساسی در نظام رفتاری خود ایجاد نماییم. بدینوسیله است که انسان نجات می یابد. ( آینشتین - آلبرت )

صلح با تمسک به خشونت به دست نمی آید. صلح فقط توسط درک متقابل قابل دسترسی است.
( آینشتین - آلبرت )

دنیا جای خطرناکی است. نه برای این که افرادی مرتکب اعمال شیطانی می گردند بلکه برای افرادی که ستم را می بینند و کاری انجام نمی دهند.
( آینشتین - آلبرت )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:0  توسط عاصی | 
 

 يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدرجان! لطفا براي من بگين سياست يعني چي؟

پدرش فکري مي کنه و مي گه: بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي. من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم

 مامانت دولت هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره. تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي. داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است. اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.آ

پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادرکوچکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي گه خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هرکاري مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه. مي ره توي اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و داره ترتيب اون رو مي ده. مي ره و سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.آ

فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر، ديشب فهميدم که سياست چي هست. سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت مستضعف و پابرهنه رو مي ده، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه، در حالي که نسل آينده داره توي گه خودش دست و پا مي زنه ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:11  توسط عاصی | 

 

صبح یکم خواب موندم و دیر اومدم سر کار
از سر کار با ایران بورس انلاین و بهنام تماس گرفتم و یه قرارائی گذاشتیم
بعدش خونه
باشگاه نرفتم
عصر تو فکر این بودیم که کجا بریم که باجناقم زنگ زد و گفت شب میان خونه ما .......
رفتم بیرون یکم خرید کردم
فیلم چهارچنگولی رو با هم دیدیم
تا 12:20 اینجا بودند
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:37  توسط عاصی | 

 

صبح بیدار شدیم و منتظر صبحانه
اخه صاحبخانه رفته بود برامون اش شله قلم کار بگیره
بعد صبحانه راه افتادیم
برگشتنه از جاده کاشان اومدیم
چقدر خلوت بود ، هیچ کس نبود
رسیدیم تهران ، یه سر رفتیم بهشت زهرا بعدش رستوران و خونه
همسر و پسرم خوابیدند ولی من رفتم تو نت
تا شب ولو بودیم و تو نت


+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:37  توسط عاصی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
من عاصی(امید) هستم
توی این وبلاگ در مورد روزمرگی هام و .... مینویسم
اگه بتونم و کاری از دستم بر بیاد خوشحال میشم
ایدی من : asi.darbedar
تلفن تماس : 09353767171

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشیو موضوعی
خاطرات
پیوندها
اطلاعاتی در مورد ام اس
همدم روح (دنیز )
من و ام اس (ویولت)
زندگی با ام اس (بانو)
ام اس و یه دل تنها (مریم)
لبخند خدا
کلبه تنهائی (تارا)
آنچه باید درمورد MS بدانیم
ام اس خاموش(بیدار شده)(ماندانا)
کویر ام . اس (نسیم)
هو المجذوب (محسن)
ام اس: آغازی متفاوت (اسکارلت)
نابودی ام اس (سعید)
نبرد من و ام اس پنهانم (کریستال )
ام اس من (آنارام )
سلام ام اس (آرام)
ام اس و یه دنیا حرف.....(ندا)
ام اس
من و آقامون و ام اس (گلی)
این مهمان ناخوانده (نازمهر)
آزاده نامه (آزاده )
گله دارم (همدم تنهائی)
تنهایی های دنیا(دنیا)
یکدی (ندا)
بانوی فروردینی (مریم ط)
طولانی ترین شب (سیروس)
سنگ صبور (سیما)
همیشه بهاری ( نگار )
باران
زندگی( شهرام جان)
او نیست ( رویا)
زیستن با معلولیت (نرگس)
تنهایی یک معلول (امین)
بهاری که خزان شد (یاس)
پرواز روی بالها
مرا آفرید آنکه دوستم داشت (سوسن)
نچاق (بهشت)
ام اس لینک
وبلاگ گروهی ام اس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM